شهرسازی و یک تناقض صدساله: از فرار از تراکم تا بازگشت به آن
اگر امروز از یک برنامهریز شهری بپرسید راه نجات شهرها از چیست، به احتمال زیاد یک کلمه میشنوید: تراکم. نه بهعنوان مشکل، بلکه بهعنوان راهحل. جنبشهایی مثل «شهر فشرده»، «رشد هوشمند» و «نئواوربانیسم» (شهرسازی نوسنتی) که از دهههای پایانی قرن بیستم شکل گرفتند، همه حول یک باور مشترک میچرخند: هرچه شهر متراکمتر باشد، پایدارتر است. مردم میتوانند پیاده به مغازه و محل کار بروند، مصرف انرژی پایین میآید، و به گفتهی طرفداران این جنبش، نوعی حس اجتماع و تعامل انسانی هم شکل میگیرد که در حومههای پراکنده وجود ندارد.
اما یک قرن پیش از این، همین حرفه دقیقاً استدلال معکوس را مطرح میکرد.
وقتی راهحل، خالی کردن شهر بود
در نیمهی دوم قرن نوزدهم، شهرهای صنعتی بزرگ در اسپانیا، آلمان، بریتانیا و آمریکا با بحرانی جدی روبهرو بودند: ازدحام جمعیت، آلودگی، و بیماریهای واگیر. متخصصانی مثل ایلدفونس سردا در بارسلونا یا ریموند آنوین در بریتانیا، شهرهای متراکم آن دوره را «بیمار» و «نامناسب برای زندگی» تشخیص میدادند. راهحلی که پیشنهاد میشد این بود: نور و هوای بیشتر وارد بافت شهری شود، فاصلهها زیاد شود، جمعیت پخش شود. عنوان یکی از آثار شناختهشدهی همان دوره، نوشتهی آنوین، بهروشنی همین ایده را بیان میکند: «چیزی از ازدحام بهدست نمیآید!». به بیان دیگر، اولین نسخهی جدی حرفهی برنامهریزی شهری مدرن، دقیقاً برای مقابله با همان چیزی متولد شد که امروز بهعنوان درمان معرفی میشود.
این نکته صرفاً یک کنجکاوی تاریخی نیست. نویسندهی مقاله، مایکل نویمن، آن را بهعنوان ریشهی یکی از سنتهای فکری پایداری شهری معرفی میکند: ایدهی «تابآوری» (اینکه یک مکان چقدر میتواند اثرات یک فعالیت یا فشار جمعیتی را جذب کند بدون اینکه سلامت خودش را از دست بدهد). و نکتهی جالب این است که همین سنت فکری، در ابتدای کارش، «تابآوری در برابر تراکم» را از طریق کاهش تراکم دنبال میکرد.
بازگشت به همان میدان، از سمت دیگر
جنبش نئواوربانیسم آمریکایی که امروز پرچمدار «شهر فشرده» است، ریشههای فکریاش را از افرادی مثل لئون کریه و اندرس دوانی و الیزابت پلیتر-زایبرک میگیرد؛ کسانی که نقد اجتماعی به منطقهبندی شهری (زونینگ) و حومهنشینی را نقطهی شروع کارشان قرار دادند. استدلال آنها این است که حومههای کمتراکم و پراکنده، جامعه را از هم گسسته و افراد را از یکدیگر و از فضاهای عمومی دور کردهاند. راهحل پیشنهادی آنها بازگشت به الگوی شهرهای فشرده و پیادهمدار پیش از دوران خودروست.
اینجاست که نویمن یک پرسش ساده اما مهم مطرح میکند: چرا برنامهریزان شهری، برای حل یک مسئلهی کاملاً جدید و در مقیاسی که پیش از این هرگز وجود نداشته (کلانشهرهای امروزی، حومههای گسترده، ابرشهرها)، به مدلی چند صد ساله رجوع میکنند که الهامگرفته از روستاها و شهرهای اروپایی و آمریکایی قدیمی است؟ دنیا از زمان شهرهای قرون وسطا، حتی از زمان جنگ جهانی دوم، بهکلی تغییر کرده است. اما نسخهی پیشنهادی هنوز همان است، فقط برعکس شده.
هایدی لندکر، یکی از منتقدان این جریان، دقیقاً همین را نشانه گرفته است. او میپرسد چرا حومههای قدیمیِ اوایل قرن بیستم را کپی میکنیم، در حالیکه شرایط زندگی آن دوره کاملاً متفاوت بوده. او باور بنیادین نئواوربانیسم، یعنی اینکه «طراحی فیزیکی میتواند حس اجتماع بسازد» را زیر سؤال میبرد و مینویسد که نئواوربانیستها، «مثل مدرنیستهای پیش از خودشان، باور دارند میتوانند رفتار انسان را از طریق طراحی تغییر دهند.» این جمله مهم است، چون نشان میدهد هر دو طرفِ این تاریخچه — چه معماران اوایل قرن بیستم که با کم کردن تراکم میخواستند بیماری را ریشهکن کنند، چه نئواوربانیستهای امروزی که با افزایش تراکم میخواهند حس اجتماع بسازند به یک فرض مشترک باور دارند: اینکه شکل فیزیکی شهر میتواند رفتار و روابط اجتماعی انسانها را تعیین کند.




دیدگاهها