گزارشی از نتایج تلاش مسئولین شهر پورتند برای حذف خودرو از زندگی مردم این شهر
جنگ با خودرو؛ وقتی شهر میخواهد مردم را مجبور به انتخاب کند
پورتلند را میتوان یکی از آزمایشگاههای مهم شهرسازی معاصر دانست. شهری که از دهه ۱۹۸۰ تصمیم گرفت مسیر متفاوتی از بسیاری از شهرهای آمریکایی در پیش بگیرد: بهجای ساخت بزرگراههای بیشتر، روی حملونقل عمومی، دوچرخه و پیادهروی سرمایهگذاری کند؛ خیابانها را برای خودرو محدود کند؛ و با تغییر شکل شبکه معابر، شهروندان را به انتخاب شیوههای دیگری برای جابهجایی تشویق کند.
در نگاه اول، این همان چیزی است که بسیاری از برنامهریزان شهری امروز نیز پیشنهاد میکنند. اگر خودرو باعث آلودگی، تصادف، اشغال فضای شهری و انتشار کربن میشود، چرا شهر باید دائماً برای آن خیابان و بزرگراه بیشتری بسازد؟ چرا نباید بهجای گسترش ظرفیت خودرو، گزینههای جایگزین را تقویت کرد؟
اما مسئله پورتلند دقیقاً از همینجا شروع میشود.
چهل سال بعد، منتقدان این سیاست میپرسند: اگر هدف، کاهش وابستگی به خودرو بود، آیا واقعاً به آن دست پیدا کردیم؟
رانندگی در منطقه پورتلند نهتنها از بین نرفته، بلکه از سال ۱۹۸۲ بیش از دو برابر شده است. رانندگی سرانه نیز حدود ۱۶ درصد افزایش یافته و در سال ۲۰۲۴ سهم افرادی که بهتنهایی با خودرو به محل کار میرفتند، به بالاترین میزان خود رسیده است. همزمان، زمان تلفشده در ترافیک تقریباً سه برابر شده و سوختی که سالانه در ازدحام ترافیکی هدر میرود، از حدود ۵.۷ میلیون گالن به ۳۴.۷ میلیون گالن رسیده است.
این اعداد بهتنهایی ثابت نمیکنند که سیاستهای پورتلند اشتباه بودهاند. اما یک سؤال مهم ایجاد میکنند:
آیا شهر میتواند با سختتر کردن رانندگی، مردم را از خودرو خارج کند؟
و اگر پاسخ منفی باشد، سیاستی که برای کاهش استفاده از خودرو طراحی شده، ممکن است بهجای تغییر رفتار، فقط هزینه همان رفتار را افزایش دهد.
شهری که تصمیم گرفت برای خودرو کمتر جا باز کند
داستان از حدود سال ۱۹۸۲ آغاز شد. رهبران منطقه پورتلند پس از تکمیل I-205 تصمیم گرفتند ساخت بزرگراههای جدید را متوقف کنند. منطق سیاست روشن بود: اگر ظرفیت جادهای را افزایش ندهیم، انگیزه و امکان رانندگی کمتر میشود و مردم به سمت شیوههای جایگزین حرکت خواهند کرد.
در همین دوره، پورتلند بهطور جدی به سمت حملونقل عمومی و طراحی شهری ضدخودرو رفت. بیش از ۸۰ مایل شبکه ریلی شامل خطوط قطار سبک، تراموا و قطار حومهای ساخته شد. میلیاردها دلار صرف حملونقل عمومی شد. شبکه دوچرخه نیز گسترش پیدا کرد و بیش از ۴۰۰ مایل مسیر دوچرخه ایجاد شد.
از منظر کلاسیک برنامهریزی حملونقل، این یک پروژه بلندپروازانه بود: اگر زیرساخت خودرو را محدود کنیم و همزمان گزینههای جایگزین را توسعه دهیم، سهم خودرو باید کاهش پیدا کند.
اما رفتار مردم همیشه مطابق نمودارهای برنامهریزی حرکت نمیکند.
پورتلند نشان داد که تقاضا برای جابهجایی را نمیتوان صرفاً با محدود کردن یک شیوه حملونقل از بین برد.
اشتراکگذاری این مطلب
دیدگاهها
مردم همچنان باید سر کار بروند، خرید کنند، فرزندانشان را جابهجا کنند، به پزشک مراجعه کنند، دوستانشان را ببینند و میان نقاط مختلف یک منطقه شهری که روزبهروز گستردهتر و پراکندهتر شده است رفتوآمد کنند.
اگر گزینه جایگزین برای بخش بزرگی از این سفرها مناسب نباشد، حذف ظرفیت خودرو الزاماً به معنای حذف سفر با خودرو نیست.
گاهی فقط به معنای همان سفر، با زمان بیشتر و هزینه بالاتر است.
وقتی «کاهش رانندگی» با «بهبود جابهجایی» اشتباه گرفته میشود
یکی از مهمترین نکات بحث پورتلند، تمایز میان دو هدفی است که در سیاستهای شهری اغلب با یکدیگر اشتباه گرفته میشوند.
هدف اول این است:
کاهش استفاده از خودرو.
هدف دوم این است:
بهبود دسترسی و جابهجایی مردم.
این دو الزاماً یکی نیستند.
فرض کنید یک خیابان سه خطه دارید که روزانه هزاران خودرو از آن عبور میکنند. اگر یک خط را به مسیر دوچرخه یا اتوبوس اختصاص دهید، سهم فضای خودرو کاهش پیدا میکند. اگر هدف سیاستگذار صرفاً کاهش ظرفیت خودرو باشد، این اتفاق موفقیت محسوب میشود.
اما اگر هزاران نفری که همچنان به خودرو نیاز دارند، مجبور شوند مسیر خود را با سرعت کمتر طی کنند، زمان بیشتری در ترافیک بمانند و سوخت بیشتری مصرف کنند، آیا سیستم حملونقل واقعاً بهتر شده است؟
این دقیقاً همان نقدی است که راندال اوتول به سیاست حملونقل پورتلند وارد میکند. او معتقد است بخشی از سیاستهای شهر عملاً به جای حل مسئله ترافیک، ترافیک را به ابزار سیاستگذاری تبدیل کردهاند: کاهش خطوط خودرو، ایجاد خطوط اختصاصی اتوبوس، محدود کردن ظرفیت خیابانها و اجرای Road Diet با این امید که سختتر شدن رانندگی مردم را به سمت گزینههای دیگر سوق دهد.
این استدلال البته یک پاسخ بدیهی دارد: شاید این سیاستها در بلندمدت رفتار مردم را تغییر دهند.
اما مشکل آنجاست که در پورتلند، این تغییر رفتار به اندازهای که انتظار میرفت اتفاق نیفتاده است.
تعداد سفرهای حملونقل عمومی به ازای هر ساکن از ۴۲ سفر در سال ۱۹۸۲ به ۳۶ سفر در سال ۲۰۲۴ کاهش یافته است. دوچرخهسواری نیز پس از اوج خود در سال ۲۰۱۴ کاهش چشمگیری داشته؛ تعداد کارگرانی که با دوچرخه به محل کار میروند، بیش از ۴۰ درصد کاهش یافته، در حالی که تعداد افرادی که بهتنهایی با خودرو رانندگی میکنند افزایش یافته است.
در نتیجه، پورتلند با یک تناقض عجیب روبهرو شده است:
شهر برای کاهش جذابیت خودرو هزینه کرده، اما خودرو همچنان شیوه غالب جابهجایی باقی مانده است.
شاید مشکل این باشد که خودرو را فقط بهعنوان یک «وسیله» دیدهایم
منتقدان خودرو معمولاً درباره هزینههای آن صحبت میکنند: آلودگی، تصادف، ترافیک، مصرف انرژی و اشغال زمین.
اما خودرو یک سمت دیگر هم دارد که در بسیاری از بحثهای برنامهریزی کمتر دیده میشود: منافعی که از طریق افزایش دسترسی ایجاد میکند.
خودرو به انسان اجازه میدهد در شعاع بسیار بزرگتری از محل زندگی خود کار پیدا کند، خانه ارزانتری انتخاب کند، به فروشگاههای مختلف دسترسی داشته باشد، از خدماتی استفاده کند که نزدیک خانهاش وجود ندارند و میان چندین مقصد در یک روز حرکت کند.
این مسئله بهخصوص در شهری مهم است که فعالیتهای اقتصادی آن در یک مرکز واحد متمرکز نیست.
شهر معاصر، دیگر همان شهر متراکم قرن نوزدهمی نیست که خانه، محل کار، فروشگاه و مدرسه در فاصله چند خیابان از یکدیگر قرار داشته باشند. فعالیتها پراکنده شدهاند. افراد ممکن است در یک حومه زندگی کنند، در حومهای دیگر کار کنند و برای خرید یا تفریح به نقطه سوم بروند.
در چنین شهری، مسئله فقط این نیست که «چگونه مردم را از خودرو پیاده کنیم؟»
سؤال مهمتر این است:
چگونه میتوانیم دسترسی مردم به فرصتهای شهری را حفظ کنیم؟
این تفاوت کوچک در صورت سؤال، میتواند کل فلسفه سیاست حملونقل را تغییر دهد.
اگر مسئله را «خودرو» تعریف کنیم، ممکن است موفقیت را در کاهش کیلومتر پیمودهشده با خودرو اندازه بگیریم.
اما اگر مسئله را «دسترسی» تعریف کنیم، ناگهان معیارهای دیگری مهم میشوند: چند شغل را میتوان در ۳۰ دقیقه پیدا کرد؟ چند مرکز درمانی در دسترس است؟ هزینه رسیدن به محل کار چقدر است؟ چند مقصد را میتوان در یک سفر پوشش داد؟
در این صورت، خودرو دیگر الزاماً دشمن نیست؛ فقط یکی از ابزارهای دسترسی است.
اما یک نکته مهم را نباید فراموش کرد
اینکه سیاست ضدخودرو ممکن است شکست خورده باشد، به این معنا نیست که هر سیاستی برای محدود کردن خودرو اشتباه است.
خودرو واقعاً هزینههای اجتماعی دارد. ازدحام، تصادف، آلودگی، مصرف زمین و انتشار کربن مشکلات واقعیاند. اینکه خودروهای امروزی بسیار پاکتر و ایمنتر از خودروهای دهه ۱۹۷۰ شدهاند، این مشکلات را بهطور کامل از بین نمیبرد. اوتول نیز استدلال میکند که فناوری و مقررات، آلودگی خودروها را بهشدت کاهش دادهاند؛ در گزارش او آمده است که آلودگی هوای ناشی از خودرو تقریباً ۹۰ درصد کاهش یافته و بهرهوری سوخت تقریباً دو برابر شده است.
بنابراین مسئله اصلی شاید «خودرو یا ضدخودرو» نباشد.
مسئله این است که سیاستگذار با چه منطقی باید میان شیوههای مختلف حملونقل انتخاب کند؟
ممکن است در یک خیابان پرتراکم مرکز شهر، اختصاص فضای بیشتر به اتوبوس یا دوچرخه کاملاً منطقی باشد.
ممکن است در یک کریدور حومهای، ساخت یک جاده جدید منطقیتر باشد.
ممکن است در یک محور پرترافیک، قیمتگذاری ازدحام از ساخت بزرگراه جدید کارآمدتر باشد.
و ممکن است در بعضی سفرها، قطار بهترین گزینه باشد و در برخی دیگر، خودرو.
مشکل زمانی آغاز میشود که یکی از این گزینهها از یک ابزار به یک هدف ایدئولوژیک تبدیل شود.
وقتی شهر به جای ارائه انتخاب، شروع به مهندسی رفتار میکند
این شاید مهمترین درس پورتلند برای برنامهریزی شهری باشد.
برنامهریزان معمولاً از «انتخاب» حرف میزنند: مردم باید بتوانند پیاده، با دوچرخه، اتوبوس، قطار یا خودرو سفر کنند.
اما گاهی در عمل، سیاست از «ارائه انتخاب» به «مهندسی انتخاب» تغییر میکند.
یعنی شهر به جای اینکه بگوید:
«گزینههای مختلف را بهتر میکنیم تا مردم بتوانند انتخاب کنند»،
میگوید:
«هزینه گزینهای را که نمیپسندیم آنقدر بالا میبریم تا مردم مجبور شوند گزینه دیگری را انتخاب کنند.»
این دو رویکرد ظاهراً شبیهاند، اما فلسفه کاملاً متفاوتی دارند.
در اولی، شهروند مصرفکننده خدمات شهری است.
در دومی، شهروند تبدیل به موضوع یک پروژه مهندسی اجتماعی میشود.
البته هر سیاست عمومی تا حدی رفتار مردم را تغییر میدهد. مالیات، قیمت سوخت، عوارض جاده، پارکینگ، تراکم ساختمانی و حتی طراحی خیابان همگی بر رفتار اثر میگذارند.
پس مسئله این نیست که آیا باید رفتار را تحت تأثیر قرار دهیم یا نه.
مسئله این است که چه چیزی را حق داریم به عنوان رفتار مطلوب تعریف کنیم؟
آیا هدف باید این باشد که مردم کمتر رانندگی کنند؟
یا اینکه بتوانند سریعتر، ارزانتر، ایمنتر و پاکتر به مقصد برسند؟
اگر این دو در جایی با هم تعارض پیدا کردند، کدام را باید انتخاب کرد؟
یک تناقض دیگر: سیاست ضدخودرو میتواند ضد محیطزیست هم بشود
یکی از جالبترین تناقضهای ماجرا همینجاست.
اگر خودرو آلاینده است، طبیعی است که بخواهیم تعداد سفرهای خودرویی را کاهش دهیم.
اما اگر محدود کردن ظرفیت خیابانها باعث افزایش شدید زمان ماندن خودروها در ترافیک شود، خودروها سوخت بیشتری مصرف میکنند. در گزارش پورتلند، اوتول محاسبه میکند که افزایش سوخت تلفشده در ازدحام از ۵.۷ میلیون گالن به ۳۴.۷ میلیون گالن رسیده و این سوخت اضافی حدود ۲۵۰ هزار تن گازهای گلخانهای تولید میکند.
یعنی ممکن است سیاستی با نیت زیستمحیطی اجرا شود، اما بخشی از اثر آن دقیقاً در جهت مخالف هدف اولیه قرار گیرد.
البته اینجا هم باید احتیاط کرد. از این دادهها نمیتوان نتیجه گرفت که «ساخت جاده همیشه برای محیطزیست بهتر است». ساخت جاده جدید نیز میتواند سفر را افزایش دهد، توسعه پراکنده را تحریک کند و در بلندمدت تقاضای جدید برای رانندگی ایجاد کند.
اما این مثال یک اصل مهمتر را نشان میدهد:
هیچ سیاست حملونقلی را نمیتوان فقط بر اساس نیت آن ارزیابی کرد؛ باید زنجیره کامل پیامدهایش را دید.
پورتلند شاید بیش از آنکه درباره خودرو باشد، درباره ظرفیت برنامهریزی باشد
جذابیت واقعی داستان پورتلند در نهایت نه در دفاع از خودرو است و نه در حمله به حملونقل عمومی.
مسئله عمیقتر است.
این داستان درباره محدودیت توانایی برنامهریزان برای پیشبینی رفتار میلیونها انسان است.
برنامهریز ممکن است بگوید:
«اگر جاده نسازیم، مردم کمتر رانندگی میکنند.»
اما مردم ممکن است بگویند:
«من همچنان باید به سر کار بروم.»
برنامهریز میگوید:
«اگر پارکینگ را گران کنیم، مردم با حملونقل عمومی میروند.»
مردم ممکن است بگویند:
«با اتوبوس سه برابر بیشتر طول میکشد.»
برنامهریز میگوید:
«اگر یک خط خودرو را به دوچرخه بدهیم، مردم دوچرخهسواری خواهند کرد.»
مردم ممکن است بگویند:
«من باید بچهام را هم با خودم ببرم.»
هیچکدام از این افراد لزوماً غیرعقلانی نیستند.
مسئله این است که تصمیمهای فردی در مقیاس شهر با یکدیگر جمع میشوند.
هر فرد بر اساس شرایط خودش انتخاب میکند. اما برنامهریز باید سیاستی طراحی کند که در برابر مجموع این انتخابها کار کند.
و اینجا همان جایی است که بسیاری از مدلهای ساده شهری شکست میخورند.
از «جنگ با خودرو» به «رقابت میان گزینهها»
شاید راه بهتر این نباشد که شهر بپرسد:
چگونه خودرو را شکست دهیم؟
بلکه بپرسد:
چگونه کاری کنیم خودرو فقط وقتی انتخاب میشود که واقعاً بهترین گزینه باشد؟
اگر قطار سریعتر است، مردم را با قطار جذب کنیم.
اگر اتوبوس سریع و قابل اعتماد است، اتوبوس را جذاب کنیم.
اگر دوچرخه برای سفرهای کوتاه مناسب است، زیرساخت مناسب آن را بسازیم.
اگر پیادهروی برای محلهای جواب میدهد، خیابان را برای پیاده مناسب کنیم.
و اگر برای یک سفر خاص خودرو بهترین گزینه است، چرا باید شهروند را برای استفاده از آن مجازات کنیم؟
این نگاه، حملونقل را از یک جنگ ایدئولوژیک به یک مسئله عملکردی تبدیل میکند.
در این رویکرد، موفقیت حملونقل عمومی به این نیست که چند نفر را «از خودرو فراری دادهایم». موفقیتش این است که آیا واقعاً سفر بهتری ارائه میدهد یا نه.
دوچرخهسواری نیز زمانی موفق است که مردم بخواهند دوچرخه سوار شوند، نه اینکه فقط کیلومتر مسیر دوچرخه در گزارش سالانه زیاد شده باشد.
و خیابان نیز زمانی موفق است که بتواند تقاضای واقعی جابهجایی را با کمترین هزینه اجتماعی پاسخ دهد؛ نه اینکه صرفاً تعداد خطوط خودرو در آن کاهش یافته باشد.
شهر برای انتخاب مردم است، نه برای انتخاب به جای مردم
داستان پورتلند یک نسخه ساده برای همه شهرها ارائه نمیکند. از آن نمیتوان نتیجه گرفت که هر شهر باید بزرگراه بسازد یا حملونقل عمومی را کنار بگذارد. حتی ممکن است بعضی از سیاستهای پورتلند، در جای خود، تصمیمهای کاملاً معقولی بوده باشند.
اما این تجربه یک هشدار جدی برای برنامهریزی شهری دارد.
وقتی یک سیاستگذار بهجای حل مسئله جابهجایی، تصمیم میگیرد یک شیوه خاص جابهجایی را شکست دهد، ممکن است ابزار را با هدف اشتباه بگیرد.
شهروندان الزاماً به خودرو وفادار نیستند. اگر گزینه دیگری سریعتر، ارزانتر، راحتتر و قابلاعتمادتر باشد، بسیاری از آنها از آن استفاده خواهند کرد.
پس شاید بهترین راه برای کاهش وابستگی به خودرو، جنگیدن با خودرو نباشد.
شاید ساختن شهری باشد که در آن خودرو دیگر همیشه بهترین انتخاب نباشد.
این تفاوت، کوچک به نظر میرسد؛ اما در واقع تفاوت میان دو فلسفه شهرسازی است.
در اولی، برنامهریز میخواهد رفتار شهروند را تغییر دهد.
در دومی، برنامهریز میخواهد گزینههای شهروند را بهتر کند.
و شاید یک شهر خوب، شهری نباشد که در آن مردم کمتر ماشین سوار میشوند؛ بلکه شهری باشد که در آن مردم مجبور نباشند برای رسیدن به زندگیای که میخواهند، حتماً ماشین سوار شوند.
دیدگاهها