برنامهریزی متمرکز معمولاً به بنبست میرسد، اما شهرها مدام در حال بازتولید خودشان هستند.
وقتی از «تقسیم کار» حرف میزنیم، معمولاً تصویری نسبتاً ساده در ذهن داریم: یک کار به چند بخش تقسیم میشود و هر کس مسئول انجام یکی از آن بخشها میشود. یکی تولید میکند، دیگری حملونقل را انجام میدهد، دیگری میفروشد و نفر دیگری خدمات مرتبط را ارائه میکند. هرچه افراد در کار خود تخصصیتر شوند، تولید هم میتواند سازمانیافتهتر و کارآمدتر شود.
این ایده از مفاهیم قدیمی اقتصاد است و در نوشتههای آدام اسمیت جایگاه مهمی دارد. اما جین جیکوبز به بخش دیگری از ماجرا علاقه داشت: اگر تقسیم کار خودش تغییر کند چه؟
یعنی مسئله فقط این نیست که یک اقتصاد چگونه کارها را میان افراد و بنگاهها تقسیم کرده است. مسئله این است که چه چیزی باعث میشود این تقسیم کار در طول زمان تغییر کند، شاخههای تازهای از فعالیت اقتصادی به وجود بیاید و شکل قبلی اقتصاد دیگر همان شکل سابق نباشد؟
در این نگاه، توسعه اقتصادی را نمیتوان فقط با این توضیح فهمید که یک شهر سرمایه بیشتری به دست آورده، نیروی کار بیشتری استخدام کرده یا منابع بیشتری در اختیار دارد. باید به فرآیندی نگاه کرد که در آن فعالیتهای اقتصادی تازه کشف و ایجاد میشوند.
این یکی از بخشهای کمتر دیدهشده اندیشه اقتصادی جیکوبز است؛ بخشی که در مقاله Sanford Ikeda اهمیت زیادی دارد. Ikeda نشان میدهد که جیکوبز تقسیم کار را پدیدهای ایستا نمیدید. برای او، تغییر در تقسیم کار میتواند موتور تغییر اقتصادی باشد و این تغییر تا حد زیادی از دل تصمیمها و تجربههای پراکنده افراد و بنگاهها شکل میگیرد.
تقسیم کار فقط تخصصی شدن نیست
برای فهم تفاوت جیکوبز، باید یک قدم به عقب برویم.
آدام اسمیت در توضیح معروف خود از تقسیم کار، به مثال کارخانه سنجاقسازی اشاره میکند. به جای اینکه یک نفر تمام مراحل ساخت سنجاق را انجام دهد، هر کارگر بخشی از فرآیند را انجام میدهد. نتیجه، افزایش بهرهوری است.
این ایده یکی از پایههای مهم تفکر اقتصادی مدرن شد: تقسیم کار باعث میشود افراد و بنگاهها در فعالیتهای مشخص تخصص پیدا کنند.
اما جیکوبز بیشتر به یک سؤال دیگر توجه میکند: این تخصصها از کجا میآیند؟
فرض کنیم امروز در یک شهر ده نوع فعالیت اقتصادی وجود دارد. فردا ممکن است یازده نوع وجود داشته باشد. اما نوع یازدهم از کجا آمده است؟ چه کسی تصمیم گرفته آن را ایجاد کند؟ و چرا اصلاً چنین فعالیتی به وجود آمده است؟
در اینجا دیگر نمیتوان فقط درباره تقسیم شدن یک کار موجود صحبت کرد.
باید درباره ایجاد کارها و فعالیتهای جدید حرف زد.
در خوانش Ikeda، جیکوبز به همین تغییرات در تقسیم کار علاقه دارد: شاخههای اقتصادی تازه شکل میگیرند، تخصصهای جدید به وجود میآیند و ارتباط میان فعالیتهای موجود تغییر میکند. بنابراین ساختار اقتصاد چیزی ثابت نیست که فقط بتوان بهرهوری آن را افزایش داد؛ خود این ساختار در حال تغییر است.
این تفاوت ظاهراً کوچک، پیامد مهمی دارد.
اگر تقسیم کار را ثابت فرض کنیم، مسئله اصلی این است که چگونه از منابع موجود بهترین استفاده را کنیم.
اما اگر تقسیم کار دائماً تغییر کند، یک سؤال مهمتر پیش میآید:
چطور چیزهایی که هنوز وجود ندارند، به بخشی از اقتصاد تبدیل میشوند؟
اشتراکگذاری این مطلب
دیدگاهها
اقتصاد از جایی شروع نمیشود که همهچیز معلوم است
پاسخ جیکوبز به این سؤال به مفهوم نوآوری نزدیک میشود.
نوآوری در اینجا الزاماً به معنای اختراع یک فناوری کاملاً جدید نیست. تغییر میتواند بسیار سادهتر شروع شود: یک فعالیت موجود به شکل دیگری انجام شود، یک مهارت تازه ایجاد شود، یک محصولی که قبلاً وارد میشده در داخل تولید شود یا ارتباط تازهای میان فعالیتهای مختلف شکل بگیرد.
نکته مهم این است که قبل از وقوع این تغییر، نتیجه آن معلوم نیست.
این موضوع در نظریه اقتصادی جیکوبز اهمیت زیادی دارد. اگر بدانیم دقیقاً چه فعالیتی در آینده موفق خواهد شد، میتوانیم از قبل منابع را به سمت آن هدایت کنیم. اما اگر ندانیم کدام فرصت ارزشمند است، تنها راه کشف آن، تا حدی، تجربه کردن است.
در اینجا شهر اهمیت پیدا میکند.
از نظر جیکوبز، شهرها محیطهایی هستند که در آنها تعداد زیادی از افراد و فعالیتهای مختلف در کنار یکدیگر قرار دارند. این نزدیکی فقط به معنای تراکم فیزیکی ساختمانها نیست. ارتباط میان افراد و فعالیتها امکان میدهد اطلاعات، مهارت و تجربه میان آنها جابهجا شود و فرصتهایی پدیدار شوند که پیش از آن وجود نداشتند.
به همین دلیل Ikeda از شهر جیکوبز بهعنوان محیطی برای آزمایش، نوآوری و تغییر یاد میکند.
بنابراین، برای جیکوبز، شهر صرفاً مکانی نیست که در آن تقسیم کار موجود بهتر انجام شود. شهر میتواند جایی باشد که خود تقسیم کار تغییر میکند.
یک تغییر کوچک میتواند اقتصاد دیگری بسازد
فرض کنیم یک شهر کالایی را از بیرون وارد میکند. تولیدکنندگان محلی ممکن است به این فکر بیفتند که آیا میتوانند همان کالا را خودشان تولید کنند.
اگر این اتفاق رخ دهد، فقط یک کالای وارداتی حذف نشده است.
یک فعالیت اقتصادی تازه در شهر شکل گرفته است.
برای تولید آن کالا احتمالاً مهارتها، تأمینکنندگان، روابط تجاری و فعالیتهای دیگری نیز لازم میشود. در نتیجه، تقسیم کار محلی دیگر دقیقاً شبیه قبل نیست.
حالا همین فعالیت جدید میتواند به تغییرات دیگری منجر شود.
این همان فرآیندی است که جیکوبز در بحث جایگزینی واردات مورد توجه قرار میدهد. در چارچوب او، جایگزین کردن یک کالای وارداتی با تولید داخلی میتواند بخشی از فرآیند گسترش تقسیم کار باشد. فعالیت جدیدی به اقتصاد اضافه میشود و این فعالیت میتواند زمینه تغییرات بعدی را فراهم کند.
حتی رابطه صادرات و واردات نیز در این چارچوب شکل متفاوتی پیدا میکند.
یک شهر برای به دست آوردن کالاهایی که خودش تولید نمیکند، به تجارت با بیرون نیاز دارد. در مقابل، برای پرداخت هزینه این واردات، باید چیزی برای عرضه داشته باشد. بنابراین صادرات و واردات را نمیتوان الزاماً دو فرآیند کاملاً متضاد در نظر گرفت.
مهمتر از آن، کالایی که ابتدا برای جایگزین کردن یک واردات در داخل تولید شده، ممکن است بعداً به کالایی قابل صادرات تبدیل شود. در نتیجه، تغییری که از یک نیاز محلی شروع شده، میتواند به فعالیتی با بازار گستردهتر تبدیل شود.
این مثال برای جیکوبز مهم است، چون نشان میدهد توسعه اقتصادی میتواند از تغییرات درونی و نسبتاً کوچک در ساختار فعالیتهای یک شهر آغاز شود.
نه لزوماً از یک نقشه جامع.
نه لزوماً از یک تصمیم واحد.
بلکه از زنجیرهای از تغییرات.
چه کسی این تغییر را طراحی میکند؟
اینجا به یکی از پرسشهای اصلی در اندیشه جیکوبز میرسیم.
اگر اقتصاد دائماً در حال تغییر است، آیا نهادی وجود دارد که بتواند مسیر آن را از ابتدا تعیین کند؟
در نگاه جیکوبز، چنین کنترلی با محدودیت جدی روبهرو است؛ چون دانش لازم برای تعیین آینده اقتصاد از ابتدا در اختیار یک فرد یا یک نهاد نیست.
یک برنامهریز ممکن است بداند امروز چه فعالیتهایی در شهر وجود دارد. اما نمیتواند با همان اطمینان بداند که فردا کدام کسبوکار جدید شکل خواهد گرفت، کدام محصول موفق خواهد شد یا کدام تخصص به فعالیت مهمی تبدیل میشود.
بخشی از این اطلاعات اساساً پیش از آنکه کسی دست به عمل بزند، وجود ندارد.
افراد هنگام عمل کردن، آزمودن و واکنش نشان دادن به شرایط، بخشی از این اطلاعات را کشف میکنند.
این همان جایی است که جیکوبز میان نوآوری و تقسیم کار رابطه برقرار میکند. تقسیم کار موجود، نتیجه نهایی نیست؛ نقطه شروع تغییرات بعدی است.
فعالیتهای موجود با یکدیگر ترکیب میشوند، افراد مهارتهای تازه پیدا میکنند و نیازهای جدید شکل میگیرند. از دل این فرآیند، فعالیتهایی به وجود میآیند که در ابتدای مسیر نمیتوانستیم آنها را بهطور کامل پیشبینی کنیم.
شهر بهعنوان محل کشف
این نگاه کمک میکند بفهمیم چرا جیکوبز اینقدر به تنوع شهری اهمیت میداد.
در برداشت رایج، تنوع شهری ممکن است یک ویژگی اجتماعی یا زیباییشناختی به نظر برسد: محلهای که در آن خانه، مغازه، دفتر، کارگاه و رستوران کنار هم قرار گرفتهاند و در ساعات مختلف روز آدمهای متفاوتی در آن رفتوآمد میکنند.
اما برای جیکوبز، این تنوع یک اهمیت اقتصادی هم دارد.
هرچه فعالیتهای متفاوت بیشتری در کنار یکدیگر باشند، امکان برقراری ارتباط میان آنها نیز بیشتر میشود. این ارتباط میتواند به انتقال دانش و تجربه کمک کند و فرصتهای تازهای را آشکار کند.
در اینجا حتی ساختمانهای قدیمیتر و ارزانتر هم در استدلال جیکوبز جای مشخصی پیدا میکنند. آنها میتوانند فضایی در اختیار فعالیتهای اقتصادی قرار دهند که هنوز آنقدر سودآور یا تثبیتشده نیستند که بتوانند هزینههای بالای فضاهای جدید را تحمل کنند. در نتیجه، تنوع ساختمانها با امکان تنوع فعالیتها ارتباط پیدا میکند.
این نکته مهم است، چون نشان میدهد چرا جیکوبز به شکل فیزیکی شهر علاقه داشت اما صرفاً یک نظریهپرداز معماری نبود.
برای او، شکل شهر با فرآیند اقتصادی آن بیارتباط نیست.
خیابان، ساختمان و محله بخشی از محیطی هستند که در آن تقسیم کار تغییر میکند.
چیزی که از قبل نمیدانیم، چرا اهمیت دارد؟
شاید بتوان تمام این بحث را با تفاوت میان دو نوع سؤال توضیح داد.
سؤال اول این است:
چطور میتوانیم فعالیتهای اقتصادی موجود را بهتر و کارآمدتر کنیم؟
سؤال دوم این است:
چطور فعالیتهای اقتصادی جدید به وجود میآیند؟
سؤال اول بیشتر درباره استفاده بهتر از دانش موجود است.
سؤال دوم درباره وضعیتی است که بخشی از دانش لازم هنوز کشف نشده است.
جیکوبز بیشتر به سؤال دوم نزدیک میشود.
در چنین شرایطی، نمیتوان اقتصاد را مانند یک مسئله مهندسی دید که در آن همه متغیرهای اصلی را در اختیار داریم و باید بهترین ترکیب آنها را پیدا کنیم. اگر آینده قابل پیشبینی کامل نیست، فرآیند آزمونوخطا اهمیت پیدا میکند.
یک فعالیت جدید ممکن است شکست بخورد. فعالیت دیگری ممکن است موفق شود. یک ایده ممکن است کنار گذاشته شود و ایدهای دیگر از دل همان تجربه شکل بگیرد.
آنچه در پایان دیده میشود، نتیجهای است که از ابتدا در اختیار هیچکس نبوده است.
از این منظر، نوآوری بیشتر شبیه کشف است تا اجرای نقشه.
و شهر، به دلیل تعداد زیاد تعاملات و فعالیتهای متفاوتی که در آن اتفاق میافتد، میتواند یکی از محیطهای مهم این کشف باشد.
این نگاه چه چیزی را درباره توسعه اقتصادی تغییر میدهد؟
اهمیت اندیشه جیکوبز در اینجا فقط این نیست که شهرها را به نوآوری مرتبط میکند.
نکته عمیقتر این است که او مسیر توسعه اقتصادی را تا حدی از نتیجه آن جدا میکند.
اگر فقط به نتیجه نگاه کنیم، میپرسیم کدام شهر ثروتمندتر است، کدام صنعت بهرهوری بیشتری دارد یا کدام فعالیت اقتصادی موفقتر بوده است.
اما اگر به فرآیند نگاه کنیم، باید بپرسیم:
چه چیزی امکان امتحان کردن را ایجاد کرده است؟
چه چیزی باعث شده افراد با فعالیتهای متفاوت کنار هم قرار بگیرند؟
چطور یک تخصص جدید شکل گرفته؟
چطور یک فعالیت اقتصادی به فعالیت دیگری منجر شده؟
و چگونه تقسیم کار محلی از یک وضعیت به وضعیت دیگری رسیده است؟
این تغییر زاویه دید، بخش مهمی از چیزی است که Ikeda در خوانش خود از جیکوبز برجسته میکند. از نظر او، جیکوبز به جای تمرکز صرف بر «تعادل» یا وضعیت نهایی اقتصاد، به فرآیند کشف و تغییر توجه میکند؛ فرآیندی که در آن افراد در شرایطی که همه دانش لازم را در اختیار ندارند، فرصتها را پیدا میکنند و ساختار اقتصادی را تغییر میدهند.
به همین دلیل، تقسیم کار برای جیکوبز یک جدول ثابت نیست.
یک شهر ممکن است امروز یک شبکه اقتصادی مشخص داشته باشد و سالها بعد شبکهای کاملاً متفاوت. بخشی از این تغییر ممکن است از تصمیمهای کوچک و پراکندهای شروع شده باشد که در زمان وقوعشان هیچکس اهمیت تاریخیشان را نمیدانسته است.
پس شهر موفق شهری است که آیندهاش معلوم نیست؟
این نتیجهگیری ممکن است در نگاه اول عجیب باشد.
اگر آینده یک شهر قابل پیشبینی نیست، چرا باید برای آن برنامهریزی کرد؟ چرا نباید همهچیز را از ابتدا طراحی کرد؟
اما بحث جیکوبز دقیقاً به این سادگی نیست. او برنامهریزی را بهطور کامل کنار نمیگذارد. مسئله او این است که برنامهریزی نباید تصور کند میتواند پیچیدگی شهر را بهطور کامل از بالا کنترل کند.
اگر بخشی از ارزش اقتصادی شهر از فرآیندهای خودجوش و غیرقابلپیشبینی ناشی میشود، مداخلهای که همهچیز را یکدست و از پیش تعیین کند، ممکن است چیزی را محدود کند که هنوز نمیدانیم چه خواهد بود.
بنابراین مسئله اصلی، انتخاب ساده میان «برنامهریزی» و «بیبرنامگی» نیست.
مسئله این است که چه مقدار از آینده را واقعاً میتوان از قبل دانست؟
و اگر پاسخ این است که بخش مهمی از آن را نمیدانیم، شاید فهم توسعه اقتصادی نیازمند توجه بیشتری به فرآیندهایی باشد که در آنها افراد، بنگاهها و شهرها با آزمونوخطا مسیرهای تازهای پیدا میکنند.
جیکوبز در این تصویر، اقتصاد را چیزی نمیبیند که یکبار ساخته شود و بعد فقط رشد کند. اقتصاد مدام خودش را تغییر میدهد.
تقسیم کار گسترش پیدا میکند، فعالیتهای تازه به وجود میآیند، ارتباطات جدید شکل میگیرند و برخی فعالیتها کنار میروند. شهر در این میان فقط صحنه این اتفاقات نیست؛ ساختار و تنوع آن میتواند بخشی از شرایطی باشد که این تغییرات در آن رخ میدهند.
شاید به همین دلیل باشد که فهم بخش اقتصادی اندیشه جیکوبز برای فهم خودِ شهر هم اهمیت دارد.
جیکوبز از ما نمیخواهد شهر را فقط بهعنوان مجموعهای از ساختمانها ببینیم و اقتصاد را هم بهعنوان مجموعهای از اعداد و شاخصها.
در نگاه او، شهر یک فرآیند است؛ فرآیندی که در آن آدمهای بسیاری، با اطلاعات ناقص و اهداف متفاوت، همزمان دست به انتخاب میزنند و نتیجه این انتخابها میتواند چیزی باشد که هیچکدام بهتنهایی طراحی نکردهاند.
دیدگاهها