در میانهی مومبای، در منطقهای که زمانی حومهی صنعتی شهر بود، برای بیش از چهار دهه چند صد هکتار زمین با ارزش خالی افتاده بود. نه ساختمانی رویش ساخته میشد، نه فعالیتی در آن جریان داشت. این زمین متعلق به کارخانههای نساجی متروکهای بود که سالها پیش تعطیل شده بودند، اما هیچکس اجازه نداشت رویشان کاری انجام دهد. تصمیمی که این وضعیت را رقم زد، از سر بدخواهی نبود؛ دقیقاً برعکس، از سر تلاش برای حفظ شغل مردم گرفته شده بود. اما نتیجهاش، هم برای کارگرانی که قرار بود از آنها حمایت شود و هم برای کل اقتصاد شهر، فاجعهبار از آب درآمد. این تناقض، سؤالی را جلو میگذارد که فراتر از مومبای هم معتبر است: آیا جلوگیری از مرگ یک صنعت، آن را زنده نگه میدارد، یا فقط جسدش را روی بهترین زمین شهر حفظ میکند؟
صعود و افول یک صنعت
کارآفرینان هندی اولین کارخانههای نساجی مومبای را در اواسط قرن نوزدهم، در همان چیزی که آنزمان حومهی صنعتی شهر بود، ساختند. سال ۱۸۶۱، جنگ داخلی آمریکا باعث افزایش شدید قیمت پارچهی پنبهای هندی در بازار جهانی شد؛ این یک شوک بیرونی بود که سالها قبل از آنکه واژهی «جهانیشدن» رایج شود، اتفاق افتاد. نتیجهاش رشد سریع صنعت نساجی مومبای بود: کارخانهها روزبهروز بیشتر شدند تا در اوج خود در دههی ۱۹۳۰، بیش از ۳۵۰ هزار کارگر را استخدام میکردند و مساحتی حدود ۲۸۰ هکتار (بدون احتساب مسکن کارگران) را در بر میگرفتند.
اما همان نیروهایی که این صنعت را ساخته بودند، نهایتاً آن را هم از پا درآوردند. پس از جنگ جهانی دوم، بهرهوری کارخانهها رو به کاهش گذاشت؛ بخشی از این افت به این دلیل بود که با توسعهی خودِ شهر مومبای، موقعیت مکانی این کارخانهها – که حالا در دل شهری متراکم و شلوغ افتاده بودند – نگهداری و ادارهشان را گرانتر میکرد. عاملی دیگر هم چیدمان و فناوری منسوخ کارخانهها بود. یک اعتصاب کارگری که بیش از یک سال (۱۹۸۲) طول کشید، ضربهی نهایی را زد. این چرخهی رشد و افول، اختصاصی به مومبای نداشت؛ شهرهای صنعتی اروپایی مثل منچستر و گنت هم به دلیل همین نیروهای بیرونی، همین مسیر را طی کرده بودند.
تصمیمی که با نیت خیر گرفته شد
نکتهی اصلی این داستان از همینجا شروع میشود. در بیشتر جاهایی که یک صنعت افول میکند، در نهایت زمینش به کاربری دیگری تبدیل میشود. اما در مومبای اتفاق دیگری افتاد. وقتی کارخانهها یکییکی تعطیل میشدند، شهرداری مومبای و اتحادیههای کارگری، به امید حفظ درآمدهای مالیاتی و شغلهای خوبی که این کارخانهها تولید میکردند، مانع از این شدند که صاحبان کارخانهها زمینهای بسیار باارزششان را بفروشند.
بعدتر، وقتی روشن شد که این کارخانهها دیگر هرگز بازگشایی نخواهند شد، دولت محلی بهجای اینکه اجازه دهد این زمینها به کاربری جدید تبدیل شوند، شرایطی چنان سختگیرانه برای بازتوسعهی این زمینها تحمیل کرد که پروندهها سالها در دادگاهها ماندند. نتیجه این شد که در طول بیش از چهل سال، تعداد رو به افزایشی از کارخانهها در دل مومبای خالی و بلااستفاده ماندند؛ و شهر مجبور شد زیرساختهایش را بهجای استفاده از این ۲۸۰ هکتار زمینِ از قبل مجهز به خدمات شهری، به سمت شمالیتر و دورتر گسترش دهد. وقتی سرانجام در سال ۲۰۰۹ بخشی از این زمینها به حراج گذاشته شد، قیمت هر متر مربعش به بیش از ۲۲۰۰ دلار رسید – رقمی که نشان میداد چه ارزشی سالها بیاستفاده مانده بود.
چرا این تصمیم، دقیقاً برعکس هدفش عمل کرد
اینجا لازم است یک مفهوم اقتصادی را باز کنیم که به فهم این ماجرا کمک میکند: «تخریب خلاقانه». کارل مارکس در بیان معروفش نوشته بود بازارها «عدمقطعیت و آشفتگی همیشگی» تولید میکنند و در نتیجهاش «هر آنچه جامد است، در هوا ذوب میشود». اقتصاددان یوزف شومپیتر، نسخهی خوشبینانهتری از همین مشاهده را مطرح کرد و نامش را «تخریب خلاقانه» گذاشت: بازارها بهطور خودکار، از طریق نوسان قیمتها، کاربریهای منسوخ زمین را بازیافت میکنند. یک فعالیت اقتصادی که دیگر سودآور نیست، جایش را – از طریق افت اجاره و قیمت – به فعالیتی میدهد که در آن نقطه سودآورتر است. در بلندمدت، این بازیافت معمولاً بهنفع رفاه عمومی شهر تمام میشود، هرچند در کوتاهمدت برای کارگران و بنگاههای همان لحظه، ناراحتکننده و آشفتهکننده است.




دیدگاهها